به هیج وجه دگر کار برنمیآید
میخواستم برای پستی کامنت بذارم اما از خودم پرسیدم چه ضرورتی داره؟
هیچ. برای لحظهای از دیدن اسم نویسنده محبوب اما کم آشنای خودم ذوق کردم و دوست داشتم حالا که کسی اسمی از ابوتراب خسروی آورده، یه جورایی آشنایی بدم و باهاش از اسفار کاتبان و ملکان عذاب حرف بزنم. تنها باری که تونستم از ابوتراب با کسی حرف بزنم، با محمدرضا بود که نمیشناختش اما ازم خواست قسمتهایی از نوشتههاش رو که دوست داشتم براش بخونم. اما حالا فکر کردم چه ضرورتی داره واقعا؟! به لمس اون قلب کوچیک پایین خودم رو راضی کردم.
برای کوچکترین کارهام دچار تردیدم. یه بار نوشتم " هر کاری که میکنم، در حقیقت دارم یه اشتباه دیگه میکنم" عنوانش رو هم زدم "تکون نخور". دوستی کامنت گذاشته بود یه مدت هیچ کاری نکنید پس. اما مدت من خیلی وقته سر اومده دیگه. کنشگری؟ شوخی شده برام. همش به خودم شک دارم. به چیزی که مینویسم، میبینم یا میشنوم. همین امروز که رفته بودم مصاحبه کاری، دنبال یه ساختمون به اسم "صد و ده" میگشتم و پیداش نمیکردم. جاش یه ساختمون بود به اسم "سینا". شک کردم که شاید اشتباه شنیدم و باید همین " سینا" باشه. اما همون صد و ده بود. یا مثلاً سر همین وضعیت اینترنت و قاطی کردن مسیریابها، با اینکه برای اسنپ لوکیشن ذخیره شده رو زده بودم و خود راننده جای اشتباهی نگه داشته بود و بعد هم نیم ساعت از مسیر اشتباه رفت و دور خودمون چرخیدیم، اما شک کردم که شاید من اشتباه کردم. یا اینجا که مینویسم، هزار بار میام و میخونم و ویرایش میکنم که درستتر یا بهتر باشه. یا همین چند دقیقه پیش که به آموزشگاه زنگ زدم آقاهه تلفن رو بعد خداحافظی نذاشت و من شک کردم نکنه چیزی گفته و منتظر جواب منه. به خاطر همین شک و تردید اصلاً جواب تلفن رو هم نمیدم. دیدید یه سری آدمها حرف که میزنن، یه اطمینان و اعتماد به نفسی توی حرف زدنشون هست. مِن و مِن نمیکنن وقتی دارن باهات احوال پرسی یا تعارفات معمول رو رد و بدل میکنن. اما من برای همه حرفی و کاری مِن و مِن میکنم بس که میترسم اشتباه باشه. راستش خیلی اوقاتم اشتباه میشه. مثلاً به جای " سلام میرسونن" میگم " سلامت باشید" یا عوض "ممنونم" میگم "دستتون درد نکنه". اگر کمی با طرف مقابلم ندار باشم، عذر میارم که خیلی وقته فارسی حرف نزدم یا آدم از بس همهاش تو خونه مونده، معاشرت و مصاحبت یادش رفته. اما اگر باهاش دودربایستی داشته باشم یا صداش رو درنمیارم و تو خودم از خجالت آب میشم یا اینکه فقط با یه لبخند احمقانه معذرت خواهی میکنم.
از مصاحبهی کاری که اومدم بیرون، با خودم گفتم: من کثافتم اگه برای جای دیگهای رزومه بفرستم. به تقلید از امیر گلکار. نمیدونم لازمه فحش بدتری به خودم بدم یا نه. اما من تو حیطه تخصصی خودم هم به خودم شک دارم. اصلاً دیگه نمیدونم از پس چه کاری بر میام. با خودم مرور میکنم از بیست و سه سالگی تا حالا که جدی شروع به کار کردم یعنی هیچ چیزی یاد نگرفتم. حتی از هجده سالگی که رفتم دانشگاه. اما مگه میشه؟ مگر اینکه خیلی آدم کند ذهنی باشم. کمی سرعتعملم پایین هست اما واقعا کندذهن نیستم. مسئله اینه که من کمم نه کافی. برای همه چیز خودم رو کم میبینم. چیا بلد شدم تو این یازده سال؟ خب، راینو و سالید و زیبراش و کیشات. اسکچینگ و نقشهکشی و نجاری و جوشکاری و عکاسی هم. اینا همشون ابزارهایی هستن که من کمی ازشون بلدم و به فراخور هر پروژه کمی بیشتر هم ازشون یاد گرفتم. اما حالا انگار اون کمی برای کار کردن کافی نیست. برای اینکه کارشناسی رو با یه پایاننامه عالی تموم کنم، ارشد رو با بهترین رتبه ممکن از بهترین دانشگاه قبول بشم و با یه محصول خوب که داور برگرده بهش بگه وقتی نگاش میکنه "نینجا" یا "سامسونگ" میبینه دفاع کنم و استاد بهم پیشنهاد تدریس بده، خوب بودم اما حالا برای کار پیدا کردن کم یا بد هستم. به خودم میگم همهاش اغراق بوده، شانس بوده. واقعیت تو همینه. واقعا؟! دیگه هیچی از خودم نمیدونم. تو یه جور عدم توانمندی گیر افتادم که فکر کنم چند وقت دیگه مطمئن نباشم حتی میتونم یه خط صاف بکشم.
آه! امروز یکی برای موقعیت منشی، یکی هم کار توی کافه مصاحبه داشتم. خواهرم به داداشم میگه رد دادم. میگم شاید. نه! حتماً. مگه میشه هر روز صبح اینجا چشم باز کرد و وضعیت مملکت رو دید و رد نداد اصلاً. دلم میخواد فرار کنم. برم یه جایی که به هیچ چیزیش تعلق نداشته باشم و اون وقت از حجم بیگانگیم باهاش دیگه شوکه نشم. چرا اینها رو نوشتم اصلاً؟ برای چی این همه بی سر و ته به هم بافتم؟ باید پاکشون کنم یا اقلاً منتشرشون نکنم. اما میخوام یه بچه تخس باشم، زبون دراز کنم به خودم، دهن کج کنم و بذارم باشن. کی به کیه؟ ملاحظه چی رو بکنم؟ دنبال ضرورت چی بگردم اصلا؟ مگه بودن من تو این دنیا بر مبنای ضرورت بوده که حالا برای هر چیزی دنبال ضرورتشم.